X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

گفتم تویی بابای خوب و مهربان ؛ زد...  

گفتم که من چیزی نگفتم؛ بی امان زد... 

تاریک بود، چشمم که جایی را نمی دید؛ تا دید تنهایم، رسید و ناگهان زد...  

تا دستهای کوچکم روی سرم بود ، با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد... 

قدّم فقط تا زیر زانویش می آمد ؛ از کینه اما تا نفس ، تا داشت جان ؛ زد... 


 


پ.ن: هنوز باورم نمیشه امسال قراره عاشورا و تاسوعا پیش صاحب عزاهای کربلا باشم...  

اونجا میخوام تو کوچه های شام چشم هام را ببندم و اسیری ها را ببنیم ... 

اون وقت میفهمم که داغ حضرت زینب در برابر مشکلات من واقعا هیچه... به خصوص این روزا که احساس شکستن  میکنم...

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389ساعت 05:34 ب.ظ توسط راضیه نظرات (7)


 Design By : Pichak