X
تبلیغات
زولا



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

در ثانیه های تقریر تقدیر باید بارید بر سیاهی ها و زنگار های دلهامان تا شاید به رحمت بی انتهایش نظری نیز به ما کند!!! 

 

و ما ادراک ما لیله القدر... 

 

پ.ن: 

برای هم دعا کنیم...

نوشته شده در جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 10:05 ب.ظ توسط راضیه نظرات (7)

لطفت همیشه مرا شامل شده!

مهربانیت همیشه مهمان لحظاتم شده!

حس بودنت،همیشه همراهم بوده تا تنهایی را لمس نکنم!

شرمسارم از این همه خوبی تو و روسیاهم از این همه نافرمانی ام!

لحظاتم را وقف تو می کنم به جبران تمام خطاهایم!

مهربانم!مرا ببخش!

پ.ن:

خودت گفتی صد بار اگر توبه شکستی بازآ!باز آمدم،مرا دریاب!!!

نوشته شده در شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 09:05 ق.ظ توسط راضیه نظرات (6)

برای خستگی،برای دلتنگی،گاهی وقتا اصلا نیاز به بهانه نیست... 

بعضی وقتا در اوج شادی هم آدم دلش میگیره...  

پ.ن: 

نمیدونم این سردرد یه دفعه سر و کله اش از کجا پیدا شد!!! 

نیاز به خواب دارم،یه خواب عمیق و طولانی!

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:01 ق.ظ توسط راضیه نظرات (3)

وقتی آدم بیکار میشه ممکنه خیلی کارا انجام بده!!! 

مثلا خود من،دیشب از سر بیکاری دست نوشته هام را تو نت جستجو کردم،برام جالب بود دیدن بعضی از نوشته هام تو وبلاگ دیگران؛ اما از طرفی یه کم دلخور شدم از اینکه بدون ذکر هیچ نام و نشونی از صاحب نوشته (یعنی بنده) از اون استفاده شده بود!!!  

در هر صورت، الان هم خوشحالم هم ناراحت... 

 

اما این بیکاری هم عالمی داره ها!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 06:10 ق.ظ توسط راضیه

بودنت برایم هم چون خوابی آرام است که رویایش تویی با تمام مهربانیت!!! 

 

 

پ.ن1: 

بیشتر از قبل مراقب خودت باش...تو دیگه الان فقط برای خودت نیستی!!!  

 

پ.ن2: 

وقتی دیشب گفتی دوباره موقع کار حواست به خاطر من پرت شد و برق گرفتت، دلم هوری ریخت اما خدا را شکر کردم برای اینکه هنوز سایه ات بالای سرمه...از امروز یادم نمیره برات صدقه کنار بذارم!!!  

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 04:00 ق.ظ توسط راضیه نظرات (3)

  

چشم هایم خسته اند،اما چه کنم که دل امان آرمیدن نمی دهد!!! 

  

نوشته شده در شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 02:21 ق.ظ توسط راضیه نظرات (7)

آرام که می شوی،  قلب من بی قرارتر می شود؛                    

آخر عمق نگاه آرام و مهربانت مرا اسیر خود می سازد!  

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 11:27 ق.ظ توسط راضیه نظرات (1)

 

آغاز شددوباره...ضیافتی عظیم با میزبانی عظیم تر از عظیم...میزبانی کریم و رحیم... 

درنگ جایز نیست!!! 

بسم الله...

 

پ.ن1: 

دلم برات تنگ شده بود...برای تمام سحرهات...برای شنیدن دوباره دعای ابوحمزه و افتتاح... 

 

پ.ن2: 

 دیگه هیچ شکی نداریم؛هم من هم اون: 

اللهم انی اسئلک قلیلا من کثیر...

و هو عندی کثیر و هو علیک سهل یسیر...

برایم کاری ندارد برآوردن هر آرزویی که برایتان خیلی است...

دعای افتتاح   

 

نوشته شده در سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 09:45 ق.ظ توسط راضیه نظرات (4)


 Design By : Pichak