یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

تو زندگی هر آدمی شرایطی ایجاد میشه که باید بین یه دوراهی یه راه انتخاب کنه یه راهی که دیگه برگشت نداره خب اگه درست باشه که خوبه ولی خدا نکنه که اشتباه بوده باشه چون این قدر مشکل به دنبالش میاد که دیگه...شاید بشه جبرانش کرد ولی نمیشه به طور کامل تاثیر اون را از زندگی محو کرد...شاید بشه جبرانش کرد ولی دیگه راه برگشتی وجود نداره...تازه اگه نتونی جبرانش کنه شکست قبلی باعث میشه مخت از کار بیفته اینقدر که دیگه نمی تونی تو مواقع دیگه درست تصمیم بگیری درست مثل یه معتادی که از روز اول معتاد نبود ولی چون نتونست بر سر دو راهیه شکستن دل رفیق و تباه نکردن زندگی درست انتخاب کنه حالا به این روز می افته و دیگه...نمی خواستم این مثال را بزنم یعنی اصلا تو ذهنم چیز دیگه ای بود ولی یه دفعه خودش تو ذهنم راه پیدا کرد...

خب حالا تو چی تا حالا سر دو راهی گیر کردی؟چطوری انتخاب کردی راه درست یا خدایی نکرده راه...

منم سر یه دو راهیم ولی هنوز نتونستم انتخاب کنم چون می ترسم ولی امیدوارم توکل به خدا باعث بشه که انتخابم درست باشه...

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387

یه اتاق خالیه یه آدمک...

یه طاق پر ستاره و یه عالمه هوس...

اتاق هست مثل قفس...

آدمک خسته و بی رمق...

پیش اون هست فقط یه عکس...

عکسش هست توی دلش...

توی عکس هست خود آدمک...

ولی اونجا نیست خسته و تنها...

نگاه کن به عکس....

اینا انداختنش به این وضع...

آدمک یه روزی بود شاد...

آدمک یه روزی همه چیز داشت...

ولی حالا آدمک تنهاست...

 (به قلم صدای سکوت)