شنبه 26 آبان ماه سال 1386

این شعر از یکی از دوستان وبلاگیه به نام رویای خاکستری(وحید عابدین پور) که البته لینکش تو صدای سکوت هست شاعر جوان و با ذوق با استعداد خلاصه هر چی بگم کم گفتم بهتره خودتون قضاوت کنید پیشنهاد می کنم بعد از خوندن این شعرش حتما به وبلاگش سر بزنید البته به شرط اینکه صدای سکوت را فراموش نکنید...اینم آدرس وبلاگ رویای خاکستری:

http://www.royayekhakestary.blogsky.com/?PostID=64


سکوت شب بر لب ٬ تمام تن در تب

وصیت یک مرگ ٬ نوشتن صد برگ

هراس دل کندن ٬ غمِ دل و خوردن

ستاره کم نور ٬ سفر به دورِ دور

اوج غرور مرد ٬ فدای عشق زرد

خواب ابد رفتن ٬ خدا خدا کردن

وقت خوش مُردن ٬ دل به خدا دادن

مُشتِ گره کرده ٬ زخمِ دلِ بَرده

فِتادن از دنیا ٬ سفر به عرش خدا

کندنِ دل از عشق ٬ کارِ به ظاهر زشت

دادنِ دل به خدا ٬ هجرت مرد به سما

مردِ بدونِ یار  ٬  اسیرِ بندِ دار

کنون رها از دار ٬ سوی آفریدگار

جنگلِ سرخ و زرد ٬ تبعیدگاهِ یه مَرد

 



شنبه 19 آبان ماه سال 1386

همه از درد میمیرند،درمان می کشد ما را

کشد گر دیگران را جور، احسان می کشد ما را

در آن محمل که هر کس ناسنجیده می گوید

سکوت بی دلیل نکته سنجان می کشد ما را


زنگ ادبیات بود چشمم به این شعر که پای تخته بود افتاد دیدم هم شعرش قشنگ و با معنیه هم این که کلمه مورد علاقه من توش یافت میشه این بود که نوشتمش...

چطور بود خوشتون اومد؟!

راستی اگه گفتید کلمه مورد علاقه من چیه؟!!

جمعه 11 آبان ماه سال 1386

امروز اولین آزمون سنجش را دادم در مجموع بد نبود ولی توقع بیشتری از خودم داشتم...خب بگذریم نمی شه بیرون نت درس تو نتم درس پس کی تفریح...


دور زمانیست که خود را از یاد برده ایم . عادت کرده ایم خود را پشت نقاب خود خواهی مان پنهان کنیم. آری آنقدر از خود دور شدیم که به یاد نداریم روزی توان پریدن داشته ایم . در روزمره گی چنان غرق شده ایم که به یاد نداریم سکوت را.....یا آنقدر در خود فرو رفته ایم که صدای ترنم باران را به روی گل سرخ نشنیده ایم....چه
روزها که ماندیم و رفتن را ز خاطر بردیم. حتی ز یاد بردیم کوچیدن از خودمان را. دل تنگی مان را فریاد می زنیم . اما !.. گویی همه کر شده اند گویی در دنیایی دگر هستیم ............... نمی دانم از پس فردا هست فردایی !...... شاید !!!.......نمی دانم !...
و گاه از خود می پرسم....
چه غمگین است روزی که بیدار شوم .....آن روز حتی خورشید هم یخ باورم را آب نمی کند
...
سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386

من گمان میکردم .دوستی همچون سروی سر سبز. چهار فصلش همه اراستگی است ..من چه می دانستم ..هیبت باد زمستان هست..من چه می دانستم..سبزه میمیرداز بی ابی ..سبزه یخ میزند از سردی دی..من چه میدانستم..دل هر کس دل نیست.قلبها از اهن وسنگ است..قلبها بی خبر از عاطفه اند...


دوست دارم نطرت را در مورد این قطعه شعر بگی حتی اگه شده در یک کلمه...