X
تبلیغات
نماشا
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

یک شنبه
هنوز خوابم نبرده بود که محدثه بیدارم کرد تا بریم برای نماز صبح تو حسینیه...از خوابگاه زدیم بیرون و بعد از اینکه وضو گرفتیم وارد حسینیه شدیم...بعد از نماز مراسم زیارت عاشورا برگزار شد که فکر کنم بیشترش را خواب ودم یه برا بلند شدم دیدم سلام آخر دعاست و همه بلند شدند یه بار هم برای سجده انتهایی دعا...هیچی بعد از مراسم دعا هم یه چرتی همون جا زدیم تا صبحانه آماده شد بعد از صبحانه هم قرار بود قرعه کشی کربلا انجام بشه و بریم سمت فکه و در نهایت راه آهن...خب رسیدم سر مراسم قرعه کشی ...یادم رفته بود بگم از اول سفر یعنی تو لانه جاسوسی قرار شد از هر گردانی دو تا دانش آموز و یه مربی به کربلا فرستاده بشن...بالاخره بعد از چند روز وقتش رسید...چی بگم بگم همه اشک میرختن و حسین حسین میکردن...کم گفتم به خدا کم گفتم...همه فریاد میزدند...حسین...حسین جان...من ازت کربلا می خوام...من را دست خالی برنگردون...بازم بگم...هر چی بگم فایده نداره چون هیچ لفظی بیانگر اون احساسی که من دیدم و حس کردم نیست...خدایا یعنی میشه اسم من هم در بیاد...یا امام حسین یعنی میشه...تو همین حال و هوا بودم که شنیدم"گردان روشنگر مریم نوراللهی و خانم زینب خردمند"یا امام حسین ما را نطلبیدی...اشکال نداره هر جور دوست داری ولی تا قیامت عشق تو ،تو دلم باقی میمونه...اون روز احساس کردم با وجود اینکه اسممم کربلا در نیومد ولی حرم امام حسین را زیارت کردم...یکی از بچه ها گل گفت:"مهم اینه که دلت و اونجا پرواز دادی و مهم نیست که جسمت حضور داشته باشه"کمی فکر کردم دیدم راست میگه ولی نمی تونستم ساکت شم...همه گریه میکردند خانم گل محمدی(یادم رفت بگم که اسم ایشون هم به عنوان مربی انتخاب شد)دست صورت همه را آب زد و به همه آب داد بعد از اون یه خورده بچه ها آروم شدند ولی هر چند دقیقه یک بار صدای گریه از گوشه و کنار اتوبوس می یومد... مریم و زینب هر دو تاشون تازه از کربلا برگشته بودن ولی واقعا چه سعادتی داشتند که اسمشون در اومد...خب هر کس لایق هر چی باشه بهش دست پیدا می کنه...مریم فریاد میزد نمی خوام می گفت دلش میخواد بقیه برن ولی خب امام حسین اون را انتخاب کرد...هیچی از این مسائل که بگذریم میرسیم سر اینکه یکی از بچه ها(نیکو) چه جوری شکار لحظه ها کرده بود و ازچهره های بچه ها عکس گرفته بود همه ی چهره ها اشک بار بود...خب بگذریم چون هر چی بگم تموم نمی شه...چون اصلا نمیتونم که تو ند تا کلمه اون همه احساس را منتقل کنم...تو حال و هوای خودمون بودیم که ررسیدیم فکه آخرین ایستگاه بهشتیه اون سفر...


ادامه دارد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:06 ب.ظ توسط راضیه نظرات (3)


 Design By : Pichak