X
تبلیغات
نماشا
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

شنبه
خب دوباره روز از نوع روزی از نوع همون قضیه سنگینیه خواب و این حرفا که دیگه وقت نمی شه توضیح بدم...بعد نماز بزام مراسن دعای عهد داشتیم و بعد از اون صبحانه و دوباره حرکت به سمت طلاییه،هویزه و دهلاویه...
طلاییه
دیگه وقت نمی شه براتون توضیح بدم که هر سری تو اتوبوس و تو مسیر راه چه اتفاقاتی می افتاد(شرمنده)...خب بازم تو طلاییه بعد از وضو گرفتن آماده اقامه نماز جماعت(ظهر و عصر) شدیم و بعد نماز خرکت کردیم به سمت قسمت اصلی طلاییه قبل عبور از درگاه ساختگیه که ساخته بودند تقریبا هممون کفش هامون را درآوردیم و شروع کردیم به حرکت البته تو مسیر راه یعنی هر جا که میرفتیم ساکت نمی موندیم یا خودمون یه چیزی می حوندیم با آقای حسنی...پس از طی مسافتی یه کنار نشستیم و آقای حسنی مثل همیشه شروع کردند به توضیح دادن...نمی دونم من بلد نیستم مثل ایشون توضیح بدم چون نبودم و ندیدم ولی وقتی ایشون توضیح میدادند همهچیز جلوی چشمام مییومد وقتی از ،از خودگذشتگی های رزمنده ها می گفتند دلم می لرزید...وقتی توضیح میدادند که چه جوری یه برادر مجبور شده برادر خودش را برای جلوگیری از لو رفتن عملیات به شهدات برسونه و.... . ما چی فکر میکنم...نه واقعا چی فکر میکنیم...چرا اون روزا را فراموش کردیم...چرا...مگه چند وقت میشه که از جنگ گذشته...تازه بر فرض هم که20 سال گذشته باشه مگه جانبازان و شیمیایی های عزیز را نمی بینیم که چه جوری دارند هر روز پر پر میشن...چرا داریم اونا را به فراموشی می سپاریم فکر کنم تا چند وقت دیگه قصه جنگ یه افسانه بشه و وقتی در آینده برای بچه هامون تعریف میکنیم باورشون نشه...خب خیلی حرف زدم اخه یه دفعه دلم گرفت هر چی خواستم جلوی خودم را بگیرم و این حرفا را نزنم نشد...خب کجا بودیم اهان تو طلاییه...خب بازم خیلی تو طلاییه توقف نکردیم چون وقت کم بود و باید چند جای دیگه هم میرفتیم...محل بعدی که ما باید می رفتیم هویزه بود... که به از طی کردن یه مشافتی تقریبا طولانی به اونجا رسیدیم و بعد از خوردن نهار به قسمت شهدا رفتیم...شهدای دانشجو... بعد از گوش کردن به صحبت های آقای راوی و خواندن فاتحه داخل مسجد شدیم ...مسجد سه تا ستون داشت که از هر کدون صدا به سایر ستون ها منتقل میشد و این به نظر من خیلی جالب بود....بعد از اون از مسجد اومدیم بیرون... رفتیم سمت اتوبوس ها تا سوار شیم و حرکت به سمت دهلاویه محل شهادت دکتر چمران...کمک کم هوا تاریک شده بود چند تا از بچه ها می گفتند که اگه به شب بخوریم دهلاویه خیلی خطرناکه...مثل اینکه از نظر امنیتی خطرناکه...بچه ها می گفتند پارسال که رفته بودند موقع برگشت پلیس اسکورتشون کرده بوده تا خطری اونا را تهدید نکنه...کم کم احساس خستگی کردم و تصمیم گرفتم چند دقیقه ای چشمام را رو هم بزارم...چشم رو هم گذاشتن همانا و خوابیدن همانا...



خب فکر کنم دیگه کافی باشه...
بازم منتظر باشید....

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 09:32 ب.ظ توسط راضیه نظرات (4)


 Design By : Pichak