X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

ادامه...


جمعه

صبح من که خواب بودم ولی کفر همه بچه ها را در آورده بودم از بس که سنگین خوابم...به هر نحوی که بود خانم گل محمدی(ناظم مدرسه)و چند تا از بچه ها من را برای نماز و صبحانه از خواب بیدار کردند چون بیرون خیلی سرد بود راضی شدم با یه لیوان آب وضو بگیرم (روزا گرم و شبا سرد)بعد از نماز یکی از گردان ها (فکر کنم گردان صابرین بود)سایر گردان ها را برای مراسم دعای عهد دعوت کرد خلاصه بعد از دعا و صبحانه دوباره راهی شدیم به سمت یه جای مقدس دیگه بزارید بگم تو این روز کجا رفتیم یکی اروند رود و یکی شلمچه(که چه صفایی داشت)...

اروند رود

تو اروند رود اول یه خورده نشستیم و برامون صحبت کردند از اینکه چه جوری رزمنده ها از این رود عبور کردند...وقتی میگم رود فکر نکنید یه چیز خیلی کوچیکیه...نه...مثل دریا بود...من نمی دونم واقعا چه جوری ممکنه که آدم از این رود عبور کنه اونا با حداقل امکانات...چون این جور که روایت میکردند اون موقع رزمنده ها لباس غواصی و تجهیزات غواصی مناسب را نداشتند...ولی خب بازم با همه مشکلات و سختی هایی که داشتند به خدا توکل کردند و از رود عبور کردند...خب بعد از یه سری صحبت هاییی که شد رفتیم لب رود و از دور عراق را مشاهده کردیم و بعد هم به زیارت شهدای گمنامی که همون نزدیکی بود رفتیم و د رنهایت باز هم سوار اتوبوس شدیم و به سرزمین عاشقان ،شلمچه،حرکت کردیم...اینجا یه پرانتز باز کنم و بگم که با بچه ها تو اتوبوس و یا جاهای مختلفی که میرفتیم شعر می خوندیم :

کجایید ای شهیدان خدایی...واز این قبیل شعر ها...

خب رسیدیم شلمچه امیدوارم که حاضر و آماده باشید تا براتون این قسمت را تعریف کنم...

شلمچه

تو شلمچه بعد از این اینکه مثل همیشه وضو گرفتیم و اماده شدیم کفش هامون را در اوردیم و حرکت کردیم...اول کنار یه جایی استادیم که در اصطلاح بهش کانال ماهی میگفتند...آقای حسنی با تمام احسااست و عواطف درونیشون توضیح دادند که بچه ها چه جوری از کانال ماهی عبور کردند...ان شاالله خودتون میرید میبینید که چقدر گذشتن از اون موانع کار مشکلیه...البته ما فقط ماکتی از اون را میبینیم حالا فرض کنید ماکتش که این باشه خودش چی بوده...آخه کم چیزی نیستش چند تا کشور در زمان جنگ از عراق حمایت میکردند و به اون تجهیزات میدادند بایدم یه هم چنین چیزی را بسازند...آقای حسنی می گفتند عبور از این کانال به حدی مشکل بوده که سایر کشور ها گفته بودند اگر ایرانی ها از اون عبور کنند دیگه هیچ کس جلودار ایرانی ها نخواهد بود...که البته رزومنده هامون موفق شدند ازش عبور کننند بگذریم که چقدر از اونها شهید شدند مهم سر انجام کاره و اینکه قطره قطره خونه اونها به ثمر نشست...خب بعد از توضیحات آقای حسنی دوباره شروع به حرکت کردیم بعد از پنج دقیقه پیاده روی همه نشستند و اماده زیارت عاشورا شدند...بازم آقای حسنی زیارت عاشورا را برای ما خوندند و اینقدر با سوز و گداز اون را تلاوت کردند که اشک از چشمان همه جاری شده بود حتی کسانی که باورت نمی شد گریه کننند هم داشتند گریه میکردند بعد از خواندن زیارت همون جا دو رکعت نماز خوندیم بعدش هم یک کمی رفتیم جلوتر و از بالای یه سکو مرز بین ایران و عراق را مشاهده کردیم لب مرز به نیت حرم امام حسین بازم یه زیارت نماز خوندیم و حرکت به سمت مسجد شلمچه برای اقامه نماز جماعت(مغرب و عشا)...بعد از اتمام نماز رفتیم وسط مسجد تا برای شهدای گمنامی که اونجا دفن کرده بودند فاتحه بخونیم و بعد از خوندم فاتحه و یه کم این ور اون ور رفتن سوار اتوبوش شدیم تا به محل استراحت دوممون بریم...محل استراحت بعدی بیمارستان صحرایی امام حسین بود(اگه اشتباه نکنم)اونجا هم با استقبال گرم خادمین روبه رو شدیم اما نه به گرمی استقبال شب قبل تو بیمارستان امام علی...خوبیش تو این بود که بارون نمی یومد و دیگه چمدون هامون همراهمون بود و می تونستیم لباس هامون را عوض کنیم...اون شب به گردان ما اتاق نرسید و مجبور شدیم تو راه رو بخوابیم...داشت یادم می رفت تازه داشتیم میخوابیدیم که خبر دادند رزم شب تا چند دقیقه دیگه شروع میشه هیچی خلاصه حاضر شدیم و رفتیم بیرون برای رزم شب...امان از دست این دخترا(ما دخترا)مگه یه لحظه می تونستند ساکت باشند همش داشتند حرف میزدند آخر آقایی که مسئول بودند عصبانی شدند...نمی دونم فکر کنم اگر ما اون شب واقعا یه عملیات داشتیم حتما حتما لو میرفت...بگذریم...خلاصه بعد از طی کردنه مسافته کوتاهی تیراندازی شروع شد...وای که چقدر سرم درد گرفت نمی دونم رزمنده ها با این همه سر صدا چی کار میکردند...فکر کنم حالا می فهمم که چرا بابام بعضی اوقات یه دفعه رفتارش عوض میشه...خب بعد از اتمام تیراندازی و گوش دادن به صحبت های یکی از روزمنده های زمان جنگ برگشتیم تو خوابگاه برای خواب...فکر کنم تا نماز صبح یه دو ،سه ساعتی مونده بود...هیچی تصمیم گرفتم که بخابم...همین که اومدم زیپ کیسه خوابم را باز کنم زدم زیپش را خراب کردم و مجبور شدم تا صبح از سرما بلرزم...خب چه اشکالی داره یه شب هم ادم تو سرما بخوابه...هیچی هر جور بود خوابیدیم...


بازم منتظر باشید...

نوشته شده در شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 12:27 ق.ظ توسط راضیه نظرات (7)


 Design By : Pichak