X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

ادامه...


از نمایشگاه خارج شدیم و با اتوبوس ها و به همراه سایر گردان ها راهی سد کرخه شدیم...خب شاید بگید که سد چه ربطی داره به این سفر ما...خب منم میگم که چون بچه های سپاه اون را ساختند و ساخت این سد کمک زیادی در زمینه های اقتصادی به کشور کرده ما را بردند اونجا تاپیشرفت های علمی و صنعتی که کشور کرده ببنیم...خب راستش من درست نتونستم صحبت های آقایی که اونجا در مورد سد توضیح میداد را بشنوم چون صدا زیاد بود به خاطر همین زیاد نمی تونم در این مورد توضیح بدم(شرمنده)...توقف ما تو سد زیاد نبود به خاطر همین سریع راهی شدیم به سمت فتح المبین و چه جای زیبایی بود آنجا...گل های لاله و شقایق چه زیبایی خاصی را به محیط داده بودند...مثل اینکه تکه ای از بهشت بود انجا...تقریبا دو سه ساعت داشتیم تو اون بهشت سیر می کردیم...کاشکی بیشتر میموندیم...کاش...وقتی یکی از راوی ها توضیح میداد که چه جوری رزمنده ها توی یکی از کانال ها گیر افتادند و همگی شهید شدند آسمون هم یکباره شروع به اشک ریختن کرد...کاش بودید و م می دیدید که چگونه درون کانال پر گل شده بود درست مثل اینکه هر کدوم از اونها نمادی از یک شهید است(کاش می شد من هم لاله ای بودم)....خیلی خیلی قشنگ بود....کم کم دوباره آماده شدیم تا به شوش دانیال بریم ولی هیچ کس دوست نداشت از اونجا دل بکنه آخه یه آرامش خاصی اونجا بود... آرامشی که با هزاران ساعت گوش دادن به موسیقی و از این قبیل چیزا هم نمی شه بهش دست پیدا کرد...اونجا می شد معنی واقعی صدای سکوت را درک کرد...همه  با چشمانی پر ز اشک سوار اتوبوس شدیم...

شوش دانیال

بعد از زیارت کردن و خواندن نماز و زیارتنامه با محدثه(یکی از دوستام) اومدی تو حیاط زیارتگاه ...بارون تند تند می بارید...ما زیر بارون راه می رفتیم و در مورد اتفاقات اون روز جاهایی که رفتیم حرف میزدیم البته بیشتر وقت تو سکوت گذشت ولی می شد فهمید که هر دوی ما داریم فکر می کنیم به کارایی که کردیم و می خوایم بکنیم...بعد ازاینکه کمی زیر بارون راه رفتیم رفتیم سمت اتوبوس ها که سوار شیم اما چشمتون روز بد نبینه اتوبوس را گم کرده بودیم اینقدر گشتیم تا بالاخره اتوبوس را پیدا کردیم و سوار شدیم و دوباره مثل دفعات قبل راهی شدیم البته این سری دیگه داشتیم میرفتیم به محلی برای استراحت...تو اتوبوس یکی از راویان که روحانی بود برای ما صحبت کردند ولی خب اکثرا خواب بودند...با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم از ایشون در مورد چت و مسایلی که تقریبا به تازگی به چشم می خوره سوال کنیم...خب استارت را مریم(بازم یکی از دوستام که البته حافظ قرآنه)زد ولی این بحثم آخر به نتیجه ای نرسید به خاطر همین هم ما هم آقای راوی تصمیم گرفتیم که دیگه بحثی نشه و لحظات پایانی در سکوت سپری بشه...خب بعد از مدتی به بیمارستان صحرایی امام علی رسیدیم (محل استراحتمون)...از اتوبوس که پیاده شدیم کاملا پامون تو گل فرو رفت وای که چقدر هممون کفری شده بودیم سر تا پامون با گل یکی شده بود همه غرغر می کردیند...چمدون ها را هم که نمی تونستیم برداریم چون اونجا پر گل بود و چاره ای جز تحمل همین لباس ها را نداشتیم...وقتی از قسمت جلویی بیمارستان عبور کردیم با صحنه ی قشنگی روبه رو شدیم ...خانم های خادمی که تو بیمارستان بودند با فانوس به استقبال ما اومده بودند و به گرمی خوش امد گویی می کردند یه ان همه ما احساس بزرگی کردیم...چقدر رویایی بود...نمی دونم چه جوری بگم انگار که دارند به یکی از منزلگاه های بهشت دعوتتت می کنند و با ورودت بهت خوش امد میگن...تو بیمارستان یکی از اتاق ها را به گردان ما(گردان روشنگر)دادند ولی هنوز پنج دقیقه نبود نشسته بودیم که برق ها رفت...هیچی دیگه مجبور شدیم شام را تو تاریکی بخوریم ولی خب خودش هم صفایی داشت... سر شام داستان دختر لهستانیه که تو این روز چند بار برامون تعریف کرده بودند با صدای قشنگی که پیدا کرده بودم برا بچه ها تعریف کردم تا فضا عوض بشه(داستانش را بعدا سر فرصت تعریف میکنم)...بعد شام هم همگی رفتیم که بخوابیم چون مجبور بودیم و الا خستگیمون در نمی رفت و فرداش کسل می بودیم...

این هم که همون جا نوشتم بگم و بقیه سفرنامه را بزارم برای بعد...

شب اول آسمون هم مثل ما گریان بود...او با ما گریه میکرد و صدای گریه اش همه جا پر کرده بود...


بازم منتظر باشید...

 

نوشته شده در جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 01:35 ق.ظ توسط راضیه نظرات (2)


 Design By : Pichak