سلام...
فعلا هیچی نمی تونم بگم... جز اینکه سکوت اختیار کنم...همین...
سلام...
فعلا هیچی نمی تونم بگم... جز اینکه سکوت اختیار کنم...همین...
بازم سلام...
البته این سلامم با سلام دیروز و پریروزم فرق می کنه...چرا...خب چون این آدم با آدم دیروزی فرق داره...آره من دیگه اون عسل نیستم...من یه آدمی دیگم...یه آدم دیگه...با آرزو ها و رویاهایی دیگه...با هدف هایی دیگه...با عقایدی دیگه...با یه عالمه حرف های دیگه...من عسل از امروز اعلام میکنم که من خودمم فقط خودم...نه بیشتر نه کمتر...
سلام...
دلم اینقدر گرفت که نمی دونم چی بگم...آخه رفتم تو یه وبلاگ تا مطالبش را بخونم یه چیزی را خوندم که...یه چیزی خوندم که خیلی دردناک بود...نه متن عشق و عاشقی نبود...یه چیزی که از ته دل سوختم...
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم .
خدا پرسید : "پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ "
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید ...
خدا خندید :"وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ "
پرسیدم : "چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟"
خداوند پاسخ داد : "کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، و بعد دوباره پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . "
دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم. و من دوباره پرسیدم :" به عنوان یک خالق می خواهی کدام درسهای زندگی را مخلوقت بیاموزند ؟ "
او گفت : "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنان را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند .
بیاموزند که تنها کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . "
من با خضوع گفتم :" از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بدانم ؟ "
خداوند لبخندی زد و گفت :" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . همیشه "
بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس
غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من
باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران
چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و کبوتری که هر
روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در
اندوه و غم شد.
سلام...
این چند وقت کمتر دارم میام اینترنت...آخه نه حوصله کامپیوتر را دارم نه حوصله نوشتن را...آخه چطور می تونم این روزها را از دست بدم...امیدوارم هیچ کدوم از ما این روزها را از دست ندیدم چون کامپیوتر و چیزهای دیگه بازم هستند ولی این روزها و زمان هست که از دست میره و بر نمی گرده کی میدونه شاید تا سال دیگه زنده نبودم اون وقت حسرت این را می خورم که چرا به جای اینکه خودم را به کارای دیگه مشغول کنم چرا از زمان استفاده نکردم...امیدوارم همه ما قدر وقت را بدونیم به خصوص وقت ها و ایام با ارزشی مثل محرم را...
خدایا اگه تا سال دیگه زنده نبودم...اگه زنده نبودم چی...خدایا کاری کن که حسرت روزهای رفته را نخورم...
سلام...
تنها شعری که میتونه بیانگر کلامم باشه همینه:
محرم آمد و عیدم عزا شد... حسینم وارد کرب و بلا شد...
در ضمن شهادت مسلم بن عقیل را به همه شما شیعیان تسلیت عرض میکنم...