دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385

سلام...

فعلا هیچی نمی تونم بگم... جز اینکه سکوت اختیار کنم...همین...

سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
اطلاعیه...

بازم سلام...

البته این سلامم با سلام دیروز و پریروزم فرق می کنه...چرا...خب چون این آدم با آدم دیروزی فرق داره...آره من دیگه اون عسل نیستم...من یه آدمی دیگم...یه آدم دیگه...با آرزو ها و رویاهایی دیگه...با هدف هایی دیگه...با عقایدی دیگه...با یه عالمه حرف های دیگه...من عسل از امروز اعلام میکنم که من خودمم فقط خودم...نه بیشتر نه کمتر...

دوشنبه 23 بهمن ماه سال 1385
تازه فهمیدم...تازه فهمیدم چه فرصت هایی را از دست دادم...فرصت هایی که می تونستند زندگی من را زیر رو رو کنند...ولی حیف...حیف که از دست رفتند...می دونم...می دونم که حالا نباید بشینم و غم گذشته ها را بخورم...ولی خیلی سخته...خیلی...من می خوام عوض شم...می خوام یه آدم دیگه بشم...یه آدمی که با قبلش خیلی فرق داره...خدایا...خدایا کمکم کن...تویی که می تونی کمکم کنی...آره فقط تویی...
دوشنبه 23 بهمن ماه سال 1385
فعلا چیزی برای گفتن ندارم...البته دارم...ولی نمی شه گفت...خب چی کار کنم...دیگه خسته شدم...میدونم که اول راهم...ولی خسته شدم...
یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385

سلام...

دلم اینقدر گرفت که نمی دونم چی بگم...آخه رفتم تو یه وبلاگ تا مطالبش را بخونم یه چیزی را خوندم که...یه چیزی خوندم که خیلی دردناک بود...نه متن عشق و عاشقی نبود...یه چیزی که از ته دل سوختم...

شنبه 21 بهمن ماه سال 1385
قصه یک جدایی

شعر: ناظم حکمت
ترجمه: یاشار یاغیش

-----------------------
مرد گفت: دوستت دارم
سخت، دیوانه‌وار
انگار که قلبم را شبیه شیشه‌ای
در مشت فشرده و انگشت‌هایم را بریده باشم
مرد گفت: دوستت دارم
به عمق، به گسترای کیلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صددر بی نهایت، در بی کران درصد
زن گفت: با ترس و اشتیاقی که داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تکیه دادم
و حال آنچه که می‌گویم
تو چون نجوایی در تاریکی مرا آموختی
وخوب می‌دانم
که خاک چگونه چونان مادری با گونه‌های آفتابی‌اش
آخرین و زیباترین کودکش را شیر خواهد داد
اما گزیری نیست
گیسوانم پیچیده بر انگشتان کسی است که
روی بر مرگ نهاده
و این سر را رهایی ممکن نیست
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سکوت کرد

در آغوش هم فرو رفتند

کتابی بر زمین افتاد
پنجره ای بسته شد

از هم جدا شدند
چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385
گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم .

خدا پرسید : "پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ "

من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید ...



خدا خندید :"وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ "

پرسیدم : "چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟"



خداوند پاسخ داد : "کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند .



اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، و بعد دوباره پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . "



دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم. و من دوباره پرسیدم :" به عنوان یک خالق می خواهی کدام درسهای زندگی را مخلوقت بیاموزند ؟ "



او گفت : "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .



بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.



بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .



بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .



بیاموزند که آدم هایی هستند که آنان را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند .



بیاموزند که تنها کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . "



من با خضوع گفتم :" از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بدانم ؟ "



خداوند لبخندی زد و گفت :" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . همیشه "

دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385

بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس

 غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من

 باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران

 چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

 بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و کبوتری که هر

 روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در

 اندوه و غم شد.

 

شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
زمان...

سلام...

این چند وقت کمتر دارم میام اینترنت...آخه نه حوصله کامپیوتر را دارم نه حوصله نوشتن را...آخه چطور می تونم این روزها را از دست بدم...امیدوارم هیچ کدوم از ما این روزها را از دست ندیدم چون کامپیوتر و چیزهای دیگه بازم هستند ولی این روزها و زمان هست که از دست میره و بر نمی گرده کی میدونه شاید تا سال دیگه زنده نبودم اون وقت حسرت این را می خورم که چرا به جای اینکه خودم را به کارای دیگه مشغول کنم چرا از زمان استفاده نکردم...امیدوارم همه ما قدر وقت را بدونیم به خصوص وقت ها و ایام با ارزشی مثل محرم را...

خدایا اگه تا سال دیگه زنده نبودم...اگه زنده نبودم چی...خدایا کاری کن که حسرت روزهای رفته را نخورم...

 

یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385

سلام...

تنها شعری که میتونه بیانگر کلامم باشه همینه:

محرم آمد و عیدم عزا شد...                  حسینم وارد کرب و بلا شد...

در ضمن شهادت مسلم بن عقیل را به همه شما شیعیان تسلیت عرض میکنم...