X
تبلیغات
نماشا
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

چقدر سخت است وقتی جوانی را میبینی که کهنه ترین لباس تو را بر تن دارد و آن بهترین لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتی مادری را میبینی که خراب ترین میوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترین میوه مهمانی اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه ای برای عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترین عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بیرون از چادر دختری که سیاهیش بخاطر چنگ بر لباسان مردمی است که آن لباسان برای شبهای گناه من و توست.

چقدر سنگین است درد شرم پدری برای خرید کفش پسرش که این درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان میخندند مردمی که شادیشان بدلیل کار و تلاش بچه ایست که زباله های خانه من و تو را جمع میکند.

چقدر سخت است دل کسی که غذایش را با ولع در مقابل کیسه به دوشی که روزها و شاید هفته ها است که غذای گرم از گلویش پایین نرفته.

چقدر رذل است آدمی که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس میزنند و بچه ای از سرما در خیابان به خود میپیچد.

چه ساده اند آدمانی که برای رفاه خود و به خیال درس و پول هزینه ها میکنند و به فرنگ میروند و کودکی بخاطر هزینه جراحی پدر شب و روز آجر به دوش میکشد.

چه بی­رحمند سیاستمدارانی که نازدانه هایشان در بهترین ماشینها میان کوچه های پایتختهای اروپا میچرخند و استعدادهای ما برای ادامه تحصیل شب کار میکند و روز درس میخواند.

چه محجوب است دختری که وقتی دیوار خانه های ما را دستمال میکشد، آستین به دست میکند تا سپیدی مچش پیدا نباشد و چه خود فروخته است دختری که لباسش را نازک و سینه اش را باز میکند، شاید برای شبش همخوابی بیابد.

چقدر زیاد است تمثیل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بی دینان و چه گمنامند رهپویان، چه بسیارند دزدان و چه اندک قانعان.





وقتی تو خیابون قدم میزنم و مرد جوونی رو میبینم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب میشوره، دلم آتیش میگیره.

وقتی با اصرار خانواده مجبور میشم کفش و لباس نو بخرم، در حالی که هنوز قبلی ها قابل استفاده اند و تو خیابون، زیر بارون یه جوون دیگه که گاهی هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم میزنه، فقط خودم رو نفرین میکنم.

وقتی دخترهای مثلا چادریمون زیر چادر هر کوفت و زهر ماری تن میکنن و یه دختری آرزوشه بیتونه یکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم میزنم.

وقتی شب عید دست همه مردم شیرینی میبینم و تو تاریکی شب یه پسر 14 ساله داره از لای زباله ها دنبال یه چیز کهنه میگرده، به غفلت خودم لعنت میفرستم.

وقتی میبینم بچه ای به پدرش فحش میده بابت اینکه اون روز به جای ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جیبی گرفته و مردی بعد از یک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته برای خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمین.



الان میفهمم مولایم علی علیه السلام تو چاه میتونسته برای چه چیزهایی گریه کنه و با چه جراتی سر تو تنور آتش بکنه.

میفهمم اما عمل نمیکنم. عمل، عمل، عمل



خدایا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را دیدم.

خدایا خود پرستی را از ما دور کن که در روشنی روزت تو را گم کرده ایم.

خدایا وقتی نمیتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگویم، تاسف میخورم، خودت آگاهشان کن.

خدایا مگذار نفسم چراگاه شیطان شود، اگر چنین است جانم بستان که بار گناهم از این سنگین تر نشود.

نوشته شده در جمعه 7 مهر‌ماه سال 1385ساعت 08:29 ب.ظ توسط راضیه نظرات (6)


 Design By : Pichak