جمعه 31 شهریور ماه سال 1385
نیایش...
به هیچ وجه خدا را لمس نکردم
ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست
اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور
همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز
در این نهفته است که پاسخی به ان داده نمیشود
و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست
این را هم دریافتم که اموختن دعا- اموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر
هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد
عشق تمرین نیایش است
و
نیایش تمرین سکوت
پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385
امروز...
امشب فقط اومدم تابگم که...
دور زمانیست که خود را از یاد برده ایم . عادت کرده ایم خود را پشت نقاب خود خواهی مان پنهان کنیم. آری آنقدر از خود دور شدیم که به یاد نداریم روزی توان پریدن داشته ایم . در روزمره گی چنان غرق شده ایم که به یاد نداریم سکوت را.....یا آنقدر در خود فرو رفته ایم که صدای ترنم باران را به روی گل سرخ نشنیده ایم....چه
روزها که ماندیم و رفتن را ز خاطر بردیم. حتی ز یاد بردیم کوچیدن از خودمان را. دل تنگی مان را فریاد می زنیم . اما !.. گویی همه کر شده اند گویی در دنیایی دگر هستیم ............... نمی دانم از پس فردا هست فردایی !...... شاید !!!.......نمی دانم !...
و گاه از خود می پرسم....
چه غمگین است روزی که بیدار شوم .....آن روز حتی خورشید هم یخ باورم را آب نمی کند...
چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385
سلام...
جای همه دوستان خالی بود...خیلی خوش گذشت ... اول که رفتیم شمال بعد هم که دوباره مشهد...قربون امام رضا برم که دوباره ما را طلبید...این سری با ماشین خودمون رفتیم به خاطر همین خیلی خوش گذشت...امسل من به اصفهان.کاشان.قم.مشهد.اراک.و اکثر شهرهای شمالی در طول تابستون سفر کردم... ولی حیف که زود تموم شد...ماشاالله چقدر هم عروسی رفتم...
خلاصه باید دیگه کم کم با تابستون خداحافظی کنیم...
خداحافظ تابستون...خداخافظ تفریح...
سلام پاییز...سلام مدرسه...سلام درس
چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385
سلام...
من برای مدتی باز میرم سفر...تو این سفر به یاد همه دوستان هستم...
سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385
شوخی شوخی
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند .... و گنجشکها جدی جدی می میرند . آدمها شوخی شوخی زخم می زنند . و قلبها جدی جدی می شکنند ... آدمها شوخی شوخی لبخند می زنند و دلها جدی جدی عاشق می شوند
|
دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385
تنهاترین...
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشت
کاش در تنهاترین تنهاییش تنها کس تنهاییش
تنهایش نگذارد...
تقدیم به آنکس که تنهایم گذاشت و مرا برای دیگر در غم رها کرد...
دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385
بازم سلام...
ببخشید که نبودم و نتونستم که اعیاد شعبانیه را به شما دوستای عزیز تبریک بگم... آخه اول که رفته بودم مشهد... بعد هم اون مشکلی که برای کامپیوتر پیش اومد... اما مهم نیست چون هر چی بود تموم شد... راستی برای همه دوست هایی که التماس دعا کرده بودند دعا کردم... دعا کردم که هر چی از خدا می خواهند به اونها بده...
یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
سلام...
دلم می خواد هر کس هر حاجتی داره بگه ...آخه اگه خدا بخواد برای نیمه شعبان دارم میرم پابوس امام رضا اون وقت اون جا از امام رضا میخوام که حاجت همه ما را بده... یا ضامن آهو ...به حق پسرت جوادائمه حاجت همه را بده...
بخیل را آسایشی نیست و حسود را خوشی و لذتی و زمامدار را وفایی نیست و دروغگو را مروت و مردانگی نیست ... امام رضا ( ع )

چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385
اشک عاشق...
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون که عکس من در اشک عاشق است.