X
تبلیغات
پیکوفایل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

سکوت میکنم به تلافی تمام حرف هایی که گفتم و نشنیدی... 

دیگر نه اشک خواهم ریخت و نه فریاد خواهم کرد... 

بگذار تو خوش باشی که خشنودی عاشق در رضایت معشوق است... 

اما من نگران فریادی هستم که در پشت دیوار سکوت خویش پنهان ساخته ام...  

به خدا امید دارم اما فرداهای پیش رو چگونه خواهد بود؟!!! 

 

پ.ن: 

زندگی تقابل میان عشق و عقل است و عشق همیشه عقل مرا مغلوب ساخت حتی وقتی تظاهر به پیروزی عقل می کردم....

نوشته شده در شنبه 20 مهر‌ماه سال 1392ساعت 12:28 ق.ظ توسط راضیه نظرات (5)

درد می کشم از دیدن جای خالی تو

یخ می زند از سرما تک تک ذرات وجودم

بی گمان محتاج آغوش تو ام

وقتی صدای گرم تو به گوشم نمی رسد

این همه همهمه و شلوغی را بیزارم


پ.ن١:

امسال هم مثل سال قبل باید بدون تو کنار سفره هفت سین بشینم...

برعکس همه که دوست دارند تعطیلات دیرتر تموم بشه من دلم میخواد زودتر هفتم فروردین بیاد و برگردی پیش خودم...خیلی دلم برات تنگ شده....

پ.ن٢:

از دست این مأموریت های کاری...

 بازم خدا را شکر...

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 11:10 ب.ظ توسط راضیه نظرات (5)

باز هم آب و جارو کردن ام،برای آمدنت!

این ماجرای پی در پی آمدن ها و رفتن هایت هرگز تکراری نخواهد شد!

هربار با رفتنت اندوهگین می شوم و هر بار به انتظار می نشینم هنگامه ی آمدنت را!

چه خوش وقتی است وقت وصال!

زودتر بازآ و شهد شیرین وصالت را بر من بنوشان،تا باز هم سرمست شوم از شراب عشقت!


پ.ن:

این خاک گرفتگی صدای سکوت حاصل رسیدگی به امورات خونه و زندگیه مشترکه!!!خرده نگیرید اگر بی وفا شدم!!!


نوشته شده در پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391ساعت 11:31 ب.ظ توسط راضیه نظرات (3)

چه مهربان شده دوباره چشمانت،ای نگارمن...  

به سان پرنده ای که به نزد صاحبش بازگشته ،دوباره نرگس چشمانت از آن من شده اند... 

گمت کرده بودم در آن همه شلوغی و ازدحام ... 

و باز هم سفری آغاز شد... 

و باز هم معجزه ای شد برایم و برایت از جانب حضرت دوست... 

چه سخت بود هنگامه ای که بودی اما بودنت را توان دیدن نداشتم که تو خود میدانی چرا؟!!! 

و چه شیرین است اکنون،قصه اعتماد و باور... 

یارا! بیا و نجوا کن در گوش هایم،دوباره آهنگ عشق را،با طنین دلنشین کلامت... 

دلم دوباره پرواز میخواهد...  

پروازی از جنس عشق و وصال... 

  

پ.ن: 

تو این یه سال پستی و بلندی و تلخ و شیرین زیادی را تجربه کردیم...باورت میشه یه سال گذشت...یه سال از وصالمون... و یک ماه دیگه زیر یک سقف خواهیم بود..با هم ...تا ابد...به لطف خدا...

ولادت امام حسن(ع) مبارک... 

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 01:11 ق.ظ توسط راضیه نظرات (14)

نوشته هایم از جنس توست و از آن تو...

نوشته هایی از جنس خاطرات تلخ وشیرین...

می نگارم از دل تک تکش را با عشق...

من تو را میخواهم...

من تو را میجویم...


پ.ن1:

همیشه قبل از اینکه نوشته هام را اینجا بذارم ، براش اس ام اس می کنم یا روی کاغذ می نویسم و میدم بهش...

همیشه می پرسه از خودته

وقتی میگم آره، کلی ذوق میکنه...








نوشته شده در یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391ساعت 12:10 ق.ظ توسط راضیه نظرات (6)

و عاشقی دیوانگی است...

آن سان که معشوقه نیز دیوانه خطابش کرد،عاشق را!!!

و دل بستن،اشتباهی است شیرین...

و دل باختن،سقوط در چاه رویاهاست...

و اما معشوق چه میداند ز حال عاشق خسته،که گوید خود شده خسته!!!

بگو گوید جوابم را...

چرا عاشق شده عاشق؟!!!

چرا عاشق شده خسته؟!!!

معشوق کجاست که بیند حال زارش؟!!!

نداند عمر ما باشد چه کوتاه؟!!!

نداند شاید نباشداو،فردا!!!

چه کس آید کنارش؟!!

اگر عاشق نباشد در کنارش!!!

شود تنهای تنها در فراقش...




پ.ن:

وقتی آدم از دخالت های دیگران کلافه میشه مجبور میشه حرف دلش را این جوری بزنه...

وقتی نمیتونی تو روشون بگی به شما ربطی نداره مجبوری یه جایی این حرفا را بزنی که میدونی دستشون نمیرسه...

فقط برای آروم شدن خودت...

اونم شاید...




نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت 04:43 ب.ظ توسط راضیه نظرات (8)

هوای نبودنت سخت دلگیر است...

دلگیر است و این دل بی شکیب...

آه...آه که نبودنت چه طولانی شده و صبر من چه کوتاه...

ببین...ببین که دستانم را رو به آسمان بلند کرده ام و برای آمدنت دعا می کنم...

باور کن که دلتنگم...دلتنگ تو...دلتنگ خویش...

بی تو خویشتن خویش را گم کرده ام...

بازآ...

بازآ و گو که تا همیشه خواهی بود...



پ.ن:

خدایا! یه کار کن کارامون درست بشه...

ما داریم تلاشمون را میکنیم تا الان هم با مهربونیت خیلی شرمنده مون کردی بازم چشمون به همین لطف خودته...

بازم مثل همیشه توکل میکنیم به خودت...


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت 09:29 ب.ظ توسط راضیه نظرات (4)

این مکان مجهز به دوربین مدار بسته می باشد...                                     

خطاب به خود خودم:
وقتی جایی این نوشته را میبینیم همه جوره حواسمون را جمع میکنیم که کار خلافی ازمون سر نزنه...
اون وقت یه سوال:
چقدر حواسمون به دوربینای خدا هست که همه جا به طور محسوس و نامحسوس در حال تماشای ماست؟!!!

نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391ساعت 05:48 ب.ظ توسط راضیه نظرات (10)

14 اسفند تا 16 اسفند...

اولین مسافرت چند روزه ی من و تو...

سفر به سمت دیار یار ...

سفر به مشهدالرضا...

تماشایی ترین لحظات زندگیمان را تجربه می کردیم...

وقتی روی بال فرشته ها نشسته بودیم و او به ما لبخند میزد...

بهترین هدیه پیوندمان را آقا داد...

کوتاه بود اما شیرین و به یاد ماندنی...


پ.ن:

پانزدهمین جشن ازدواج دانشجویی با یه عالمه عروس و داماد که هنوز مهر عقدنامه هاشون خشک نشده بود...


پ.ن:

آقا جون!ممنون که بازم طلبیدی...


نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390ساعت 08:00 ق.ظ توسط راضیه نظرات (7)

شاید چیدن پازلی آن هم فقط با دو قطعه به نظر کار ساده ای باشد ؛
اما وقتی فقط یک قطعه دست تو است آن وقت انتخاب مکملش سخت خواهد بود...
درست مثل انتخاب شریک زندگی...


پ.ن:

خدایا شکرت!!!


پ.ن:

از قدیم گفتن خدا در و تخته را با هم جور میکنه...

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1390ساعت 01:19 ق.ظ توسط راضیه نظرات (13)

  1    2    3    4    5    ...    18  >>

 Design By : Pichak